غزل

غزل
غزل عاشقانه

غزل

✍ به قلم: فاضل نظری

 

بازهم باغچه از غنچه ی پژمرده پر است
شهر، از مردم دلتنگ و دل آزرده پر است

گر زمین خوردم و برخاستم ای دوست! چه غم
خاک این میکده از مست زمین خورده پر است

گیرم از قصه ی این غصه هم آگاه شدم
زندگی روز و شبش از غم نشمرده پر است

بی سبب نیست که یادآور تنهایی ها است
آه از آیینه که از خاطر افسرده پر است

عشق حق داشت اگر تور نیانداخت به آب
برکه ی بخت من از ماهی دلمرده پر است

 

 
 


← بازگشت به آرشیو دلنوشته‌ها

💬 نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *