دلم برای تو تنگ می شود
دلم برای تو تنگ می شود
اگرم بود تمنای چشیدن ز لبت آب حیات
می روم تا دمِ بید، مینشینم لب جوی
میزنم بوسه بر آب
و من…
بی تو هر روز ز لبهای تو مینوشم و سیراب نمی شم هرگز
من هر آنگاه بخواهم که دل آرام کنم در بر تو
می روم در بر باد
دستهایم بازِ باز
چشم هایم بسته
میخورد عطر نفس های تو بر گونه ی من
گوش من پُر ز صدای قلبت
و مشامم پُر از عطر تَن تو
من در آغوش توام
خاطرم آسوده، و روانم آرام
من در این ناز ترین فرم بشر
من در این بی وزنی
و در این حالت افسون شده ی بی تکرار
آرزوی ابدیت دارم ….
وانیا….
آغوش تو آرام ترین جای جهان است
و چه خوشبختم من
که در آغوش تو هر روز دل آرام کنم
وانیا…
تو نباشی چه کنم….
من به اندازه ی وزن دریا
و به سنگینی کوه
من به اندازه ذرات هوا
و به اندازه ی حجم همه ی جنگل ها
من به اندازه ی جاری شدن شعر به ذهن شاعر
و به اندازه ی ادراک شقایق پس اندیشه ی سهراب عزیز
من به اندازه ابری شدن شهر
که غمگین شده از اینکه ندیده است تو را
و به اندازه ی باران که پَس از بغض فروخورده ی ابرا
به زمین جاری شد
پُر دلتنگیم از تو
پُر حرفم با تو
پُر بغضم بی تو
پُر تَرسم، پُر تَرس، وانیا….
(سکوت)
تو نباشی چه کنم…..
(سکوت)
تو نباشی مِهر از جان کلام، می رود تا برهوت
می رود تا به سکوت
میرود تا مردن
من زبانم بی تو، تهی از شعر و شعور
تهی از عشق، صداقت، تهی از حس غرور
من دوست دارم که بگویم از رنگ
از گل و بلبل و دشت…
از صدای چشمه، سردی سایه ی بید
از برگ، درخت، بگم از شعر سپید
از راه رفتن روی( بر) ، تَن خیس خیابان بی چتر
از تو… اما
تو نباشی همه بی معنی و پوچ، همه بی مغز، تهی، پوک، همه بی رنگ اند
حرفِ زندان شده در عمق گلویم را من
به که گویم تو بگو…
به که گویم چشمت، روشنی بخش شب تار من است
به که گویم قلبت، جایگاه امن اسرار من است
به که گویم سُخنت، باعث گرمی این، قلب زمستان زده است
به که گویم دست در دست تو دنیا زیباست
گاهگاهی به کنار که نشینم تو بگو
گاهی از دور، که را خوب ببینم تو بگو
دلخوشی با غزلی تازه که نیست، ز غم هم لبریز
فکر کردن به که، یعنی، غزلی شورانگیز؟ تو بگو….
(سکوت)
تو بگو وقتی ماه تازه پیدا شده است
بشوم خیره بروی چه کسی؟
راستی من با ذوق، به که گویم ماه کامل شده است
و چه زیبا شده است، چه درخشان شده است
ماه در تو متجلی شده است
(سکوتی نسبتا طولانی)
به که گویم زیبا، هیچکس زیبا نیست
به که گویم شیرین، هیچکس شیرین نیست
به که گویم دوستت….، هیچکس لایق نیست
در دلم شور بیافتد ز غم دوری که…
در سرم شور بیاید ز بر دیدن که…
من دوست ندارم تو برایم مثِ مَردم باشی
مثل مردم بی رنگ، مردمِ معمولی
مردم دور و بر من همه بی روح، همه سرگردان
همه یک حجم ورم کرده پر از درد، پر از غم
همه یک جسم تهی از گل و پروانه و بید
همه بی شعر، بی حرف، ساکت، مبهم
همه تنها و غریب، همه در حسرت یک دوست، اسیر
وانیا….
من دوست ندارم، تو برایم مِثِ مردم باشی
دوست دارم که تو تک باشی و خاص
بی بدل، بی تکرار
من دووست دارم که بگویم به تو، که
تو عزيز دلمی
تویی جان، تو نفس، تو بهشت، تو بهار
دوست دارم که بگویم به تو که…
فاصله یک عدد است، هر چند که تلخ….
انتظار دیدنِ تو اما، راز دلچسبی این فاصله است
طالعم سبز و سفید، طالعم شیرین است
من که در زندگی ام عطر نفس های تو جاری شده است
همه جا هستی تو، همه جا همراهم
جان مگر میشود از روح جدا باشد، جان
آمدی بی خبر از راه، به یک باره شدی
ناجی قلب و دل و روحِ ترک خورده ی من
در دلم خیمه زدی و ابدی شد جایت…
وانیا بودی برایم، وانیا شد نامت
سر تو باد سلامت و روانت آرام
تو که این قلب زمستان زده را
تو که این فکر پریشان شده را
دل ویران شده ام را، به نگاهی سر و سامان دادی
(سکوت)
اهلی ام کردی، گلم، مسئول باش.
(سکوت)
روشنیِ چشم من، آرام جانم، وانیا…
ماه من، آه من، زیبای من، دنیای من، من تا ابد…
1401/7/3
ولی انگار حقیقت این نیست
و چه تلخ است اگر پایانی، این چنین داشه باشد شعرم
شاید این شعر، سرانجام همه اشعارم، بشود، غمگینم
و چه تلخ است خدا، تلخیِ بی پایان…
(سکوت)
یاد آن روز که گفتم با تو
خاطرت نیست مکدر… ، زین سخنها که به لب میرانم
و تو گفتی، “چون نیست همیشگی ” ، ندارد عیبی
(سکوت)
ابدی نیست، خودم میدانم، هر دومان میدانیم
ولی ای کاش که این حرف حساب
پشت لبهای تو زندان شده بود
کاش چیز دیگری میگفتم…
کاش چیز دیگری میگفتی…
من گمانم رفت آنجا که، مهم نیست چه بر لب دارم
یا مهم نیست چه در دل دارم
و مهم نیست که اندیشه ی هر شعرم چیست
یا مهم نیست، در این شعر چه پنهان کردم…
(سکوت)
مهم نیست، در اندیشه ی آن غرق نشو…
بهتر آنست که شمع لب خود، فوت کنم
تا که خاموش کنم وآنچه مهم نیست، نیارم بر لب
قلمم را بگذارم به کناری، ننویسم دیگر…
ننویسم از تو
و نگویم از تو و نخوانم از تو، همه شب تا به سحر
چون که انگار مهم نیست… ، مهم نیست عزیز….
(سکوتی فراخ)
روح من درد گرفته است عجیب
وحشیانه، بی رحم، دست در عمق گلو دارد بغض
قلبم انگار که تاریک شده است
شور و شوقم همه خاموش شده
چمدان هایش را، شادی از دل بسته
دل شده متروکه،
می وزد بادی سرد،
هیچکس در دل نیست…
باید انگار فراموش کنم، جای لبخند خدا روی لبت
و نبايد که فراموش کنم، که تو هم انسانی…
باید انگار که فکرم نَدَوَد سوی خیالت هر شب
باید انگار که يادم برود،
روح تو بانی بی مرز ترین شادیهاست
باید انگار که از دل برود
راز دلچسبی آن چای ساده که برایم ریختی…
چوب آن مادر پير هندی
به زمین خورد که خورد
قلب من ریخت چرا؟
دل، لرزید چرا…؟
بس کن ای شاعر دیوانه، قریب است که مجنون بشوی
تا سحر هم که بخواهی بنویسی
این شعر ندارد پایان، این حرف ندارد آخر…..
(سکوت)
در گلویم ابدی… ، بغض، زنجیر شُدَ است….
(سکوت)
باید انگار بیندازمت از چشم و زبانم دیگر
جای تو آنجا نیست، اما…
وسط قلبم، من، قصری از جنس صداقت
که ستونش، محکم از زنگ صدایت
وسعطش عمق نگاهت
کف آن فرش شده از مهر کلامت
گرمیش واام دار، گرمی دستانت
پر بید، پر چشمه، پر باران، پر پاییز، پر از آرامش
ساختم، تا بشود، خانه ات تا به ابد
جایت اینجاست عزیز…
و خودم بعد از آن می نشینم دمِ بید
پای چشمه، زیر باران، توی پاییز
تا زمانی که دل ویرانم، سرو سامان گیرد
قلب چشمه پر نجوای من است
ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار…..
در شبهای تیره چون زلف یار…
بهر لیلی؛ چو مجنون ببار ای بارون…..
(سکوت)
دلم برای تو تنگ میشود، وانیا…..
(سکوتی مرگبار)
1401/7/6

دیدگاه های شما؟