برای تو …
برای تو …
بیا بنشین اینجا
روبه رویم، نه
بلکه کنارم
شانه به شانه، کمی نزدیکتر بیا
میخواهم تو را در آغوش بگیرم تا
بغضم را نه در چشمانم بله از صدای قلبم بفهمی
بیا کنارم بنشین تا تو را در آغوش بگیرم، تا آرام شوم و آنگاه دیگر سخن گفتن لازم نیست، که طپش های قلبم با تو سخن خواهد گفت و تو درک خواهی کرد
دور دست ها را
آواز پرندگان در بالادست تالاب ها را
حس میکنی عطر برگ سبز درختان بلند قامت جنگل ها را
و لمس میکنی بلوط های تازه به دست سنجابک ها را…
و میبینی ایوان خانه ها را
و تماشا میکنی رخت آویز هایی که ملافه های سفید بر روی آن ها رقصانند.
و می شنوی صدای همهمه ی شیرین آدم ها در خانه هایشان که از پنجره ی کوچکی به کوچه سرازیر شده اند.
و غرق غروب خورشید میشوی که آفتابگردان به سمتش خیز برداشته، و این بار آخر نیست که خورشید را میبیند، او تشنه ی خورشید است.
مثل من که هر روز تشنه ی دیدار توام….
وقتی تو کنارم باشی، مهم نیست از چه سخن می گویی، سخن گفتنت مهم است، صدایت را دوست دارم، آرامشی دارد، بی سرزمین تر از باد…
تو فقط حرف بزن، من گوش میکنم به همه ی حرف هایت،
و هر چه قدر دوست داری حرف بزن،
از هر چه دوست داری حرف بزن،
حتی اگر دوست داری سکوت کن، من آنقدر به سکوتت گوش میکنم که خالی شوی از هرچه تو را پُر کرده…
میدانم گاهی حرفهایت انقدر راه گلویت را پر میکنند
انقدر در صف سخن گفتن شلوغکاری میکنند
که نمیدانی از کدامشان بگویی.
تو از هر جا دوست داری شروع کن، اصلا از خودم بپرس
خودم میگویم
اول با ذوق از ماه بگو،
بعد با بی حوصلگی از غروب جمعه،
بعد با حسرت از غربت تاکستان،
بعد با شوق از باران و بهار،
بعد با غم، از تنهایی بگو،
بعد شاد شو از اینکه میگذرد بگو
بی خیال گذشته، بدون ترس از آینده، از حال بگو…
تو هیچ وقت و هرگز حرفهایت زیادی داستان نشدهاند و نمیشوند…
من دوستشان دارم، همه شان را با هر حسی که دارند.
من هم قبول دارم، همهی ما پر شدیم از کلمه
کلمه های انباشت شده از اتفاقات
از خاطرات
من هم جایی خواندم که:
کلمات همیشه دیر میرسند
وقتی که آب از سر گذشته باشد میرسند ..
کلمات از گذشته میگویند..
اما من دوست دارم اینبار که بخواهی برایم دو کلامی
سخنوری کنی
از همین ناگفته ها و بداهه ها بگویی…
دوست دارم از هرآنچه که گذشت و از آن جز حسی که بجز با چند کلمه توصیف نمیتوان بیانش کرد بگویی ؛
من دوست دارم با تمام جان بشنوم،
رویا را دوست دارم، چشمانم را میبندم و با تو راهی آن میشوم
رویایی که تو در آن هستی خود بهشت است.
تو، دخترکی هستی، خندان، با دلی شاد، جایی بین مرز روز و شب خانه ی توست، تو با پرستو ها همراهی، تو از گلهای بهار، پیراهنی داری بلند، و از پاییز، کلاهی حصیری به سر،
تو پابرهنه طول دشت گل های بابونه را با جیغ، مستانه، بی درد و با خاطری آرام میدوی،
تا برسی به بلند ترین نقطهی تپه، همانجا که آسمان و زمین دست در دست هم داده اند، همانجا که نسیم موهایت را نوازش میکند و تاب میدهد و دل می برد. همانجا که باد را با شوق بغل میکنی.
زیر کهنترین درخت،
و غرق در این اندیشه ای که…
این شاخه ها ی قطور و بلند شاهد چه تصویر ها و مستمع چه سخن ها بوده اند…
تو غرق در تصوراتت هستی که ناگهان،
من،
از دل غروب سرخ خورشید نه،
از ته تاریکی ها، از انتهای سر در گمی ها، از آخر غصه ها، از پایان زندگی، با دلی ماتم زده، قلبی خاموش، تنی خسته از نامهربانی ها،
از آن دور دست ها تو را میبینم،
تو همان نوری، در سیاهی مطلق،
تو همان چراغ راهی،
تو همانی که سالهاست انتظار دیدنش را می کشیدم،
روحم مثل مرغ مهاجر آنقدر این طرف و آن طرف رفت و گشت تا تو را پیدا کرد،
دیدن تو مثل عیدی شیرین است، تو مثل آبی هستی برای من که سالهاست تشنه ام….
من می آیم باجعبهی عجیبی در دست.
می آیم و می نشینم و بی هیچ مقدمه ای
انگار که منتظر گوشی برای شنیدن بودم
برایت از صدای آن چشمه های غلغله زن و جوش و خروششان که در ذهنم مانده و هیچ گوشی برای شنیدنش پیدا نمیکردم
دم. میزنم
آخر هیچکس اینها را نمیفهمد جز تو،
هیچکس راز لحظه ی برخورد، سیب کنده شده از درخت با آب را نمیداند جز تو…
هیچکس از صدای باد در پیچش برگ های درختان لذت نمیبرد جز تو…
هیچکس مبهوت زیباییِ شعله ی آتش در دل کُنده های چوب سوخته نمیشود جز تو،…
هیچ کس مات حرفهایم نمیشود، جز تو…
ماه من، آه من، زیبای من، دنیای من…
نگران نباش هر چه آزارت داد در قایقت بریز و به آب بده بگذار ذهنت نفس بکشد..
و همانطور ناگهان به مانند آمدنم، می روم…
یعنی تو خواستی که بروم، ولی…
بروم کجا؟؟؟؟؟؟
با زبان بی زبانی، مرا از خود میرانی؟
کجا را دارم که بروم؟؟؟؟
من، تازه پیدایت کردم…
تازه کسی را پیدا کردم که شعر میفهمد
باران را میفهمد، راز صدای چشمه را میداند، زبان پاییز را بلد است.
بروم؟؟؟
بروم کجا؟؟؟
.
.
.
ره رو عاقل به ره باید ببیند چاه را…
کمی آن طرف از تو، همه جا چاه است.
کمی آنطرف تر از تو همه جا تاریک است، سرد است، عشق پیدا نیست، مهربانی گم شده است، محبت خانه اش ویرانست
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین، نمی آرَد…
نه شقایق هست، نه میشود زندگی کرد.
من فریاد همه ی فریادها هستم
اهلی ام کردی، گلم، مسئول باش…
بروم کجا ؟؟؟
چه کردم که مستحق رفتنم،
چرا باید بروم…
اژدهای ترس آور شب، دهان گشوده تر از هر بار و با خروش تر، مرا میبرد.
تباه میشوم
بروم کجا؟ …
من مردکی بودم با دلی خون،
تو مرهم همه ی درد هایم بودی، مرا می فهمیدی، سکوتم را بلد بودی
تو منطقهی امن من بودی
حوالی تو آرامش محض بود
فقط تو حرف هایم را نگفته میخواندی
تو تصویر زیبایی و مهربانی بودی
فقط تو، برایم شبیه ماه بودی
بروم کجا؟ …
بدون تو باران، تازیانه ام میزند، پاییز روی تنم خَشِ سیاه می اندازد.
بید همسایه مرا زخم میزند،
بی تو خالی از هر چه که بودم، میشوم.
بروم کجا؟؟؟
ماه را چه بگویم،…
.
.
.
من بغضِ همهی بغض ها هستم
باشد…
باشد، میرم،…
میروم، همان طور که خواستی، ناگهانی…
اما کاش میگذاشتی… اندکی بیشتر پیشت بمانم،
کاش میگذاشتی، بیشتر عاشقی کنم
من با تو، دوست داشتن را فهمیدم
کلبه ی میان دشتم، خالی،
قایقم، وسط برکه سرسبز پر از نیلوفر، خالی
آسمانم خالی
از تو دور میشوم و دلم غرق ماتم است.
من اشک همه ی اشک ها هستم
بعد از تو هیچکس را دوست نخواهم داشت، حتی اندکی…
مراقب گلدان اطلسی هستم
اما هیچ وقت منتظر کسی نمیمانم
حتی اگر کسی آمد که چشمهایش در آفتاب میدرخشید
و شاید هم قدری شبیه تو…
دائم به خودم نهیب میزنم، دوران عاشقی دیگر تمام شده
من حق ندارم از دوست داشتن و دوست داشته شدن لذت ببرم
دیگر کسی را دوست نخواهم داشت و کسی دوستم نخواهد داشت.
میروم،… تنها میشوم….
جعبه ام هم مال تو…
میدانی، در رویا هم حتی نمیشود از کلمه ها فرار کرد!
.
.
.
.
به قایق هایی که از نوشته پر هستند می نگرم…
باید در جعبه بریزم و به آب بدهم…
انگار وقتش رسیده است، برای همیشه برم…
میرم، همانطور که خواستی، ناگهانی ….
اما هیچگاه…..
1401/7/23

دیدگاه های شما؟