برای تو
برای تو
بیا بنشین اینجا
کنارم نه
بلکه روبه رویم
بنشین و تماشا کن بغض چشمانم را
بنشین تا با چشمانم برایت سخن گویم
از دور دست ها
از آواز پرندگان در بالادست تالاب ها
از عطر برگ سبز درختان بلند قامت جنگل ها
از بلوط های تازه به دست سنجابک ها
شاید هم از همین نزدیکی
از ایوان خانه ها بگویم برایت
از رخت آویز هایی که ملافه های سفید بر روی آن ها رقصانند
از صدای همهمه ی شیرین آدم ها در خانه هایشان که از پنجره ی کوچکی به کوچه سرازیر شده
شاید هم از آن غروب خورشید گفتم که آفتابگردان به سمتش خیز برداشته
گویی که این بار آخریست که خورشید را میبیند…
از چه بگویم برایت؟!
از این و آن و چون و چندشان
چقدر برایت بگویم؟
چقدر بگویم تا که
تو نه ،
لااقل خودم آرام گیرم..
؟!
میدانی گاهی حرفها انقدر راه گلو را پر میکنند
انقدر در صف سخن گفتن شلوغکاری میکنند
که ادمی نمیداند از کدامشان بگوید
بعضی اوقات احساس میکنم حرفهایم
زیادی داستان شدهاند…
من فکر میکنم همهی ما پر شدیم از کلمه
کلمه های انباشت شده از اتفاقات
از خاطرات
حتی جایی خواندم که:
کلمات همیشه دیر میرسند
وقتی که آب از سر گذشته باشد میرسند ..
کلمات از گذشته میگویند..
اینبار که بخواهم برایت دو کلامی
سخنوری کنم
از همین ناگفته ها و بداهه ها میگویم
از هرآنچه که گذشت و از آن جز حسی که بجز با چند کلمه توصیف نمیتوان بیانش کرد میگویم ؛
پس بیا چشمانمان را ببندیم و راهی رویا شویم
در آنجا من دخترکی خندان باشم با پیراهنی بلند و کلاهی حصیری به سر
که پابرهنه طول دشت گل های بابونه را میدود
تا برسد به بلند ترین نقطهی تپه
زیر کهنترین درخت بنشیند و به این فکر کند
این شاخه ها ی قطور و بلند شاهد چه تصویر ها
بودهاند
و همان گاه که او غرق در تصوراتش است تو از دل غروب سرخ خورشید بیایی
از ان دور دست ها
باجعبهی عجیبی در دستت
بیایی و بنشینی و بی هیچ مقدمه ای
انگار که منتظر گوشی برای شنیدن بودی
برایش از صدای آن چشمه های غلغله زن و جوش و خروششان که در ذهنت مانده
دم. بزنی
از لحظه ی برخورد آن سیب کنده شده از درخت با آب
از صدای باد در پیچش برگ های درختان
از شعله ی زیبای اتش در دل کنده های چوب سوخته
دخترک مات باشد از حرفهایت
حرفت که تمام شد رو دخترک بگویی
نگران نباش هر چه آزارت داد در قایقت بریز و به آب بده بگذار ذهنت نفس بکشد..
و همانطور ناگهان به مانند آمدنت بروی
منتها جعبه ات را جا گذاشته باشی …. دیدی؟
در رویا هم حتی نمیشود از کلمه ها فرار کرد!
.
.
.
بلند شد و ضبط صوت را خاموش کرد
به قایق هایی که از نوشته پر بودند نگریست
باید در جعبه میریخت و به آب میداد
انگار وقتش رسیده بود

دیدگاه های شما؟