داستان دلتنگی

داستان کوتاهدوستانهمعناگرا

داستان دلتنگی

هترا

به همین اندازه که ماهِ پشت ابر دلتنگه، منم دل تنگم
الان که دارم به آسمون نگاه می‌کنم، ابر بزرگی جلوی ماه رو گرفته
حس میکنم ابر و ماه دارن با هم بحث میکنن و بحثشون بالا گرفته
ابر و ماه و باد دوستان بسیار صمیمی هستند…
به ابر خبر دادند که باید جایی بره و اون حرکت کرده تو مسیر رسیده به ماه، ماه شب 14، بین ابر و ماه شکر آب شده، ماه میگه برو کنار الان کلی چشم منتظر دیدن من هستند، ابر بغض میکنه و میگه میدونم ولی چاره ای نیست، باد هم داره تمام تلاشش رو میکنه که ابر رو زودتر هل بده جلو تا از روبه روی ماه کنار بره،
ماه با داد و هوار با ابر صحبت میکنه،
ابر با دل پر درد به ماه میگه میدونم چی میگی، من از این بالا یه عالمه چشم میبینم که منتظرن من کنار برم،
چشم، دارم میرم، اما تقصیر من نیست ولی یک کاری میتونم بکنم.
ابر خودش رو پاره پاره میکنه تا بلکم هر چند کوتاه ماه نمایان بشه
و بعد ابر که خیلی دلش نازکه شروع میکنه به گریه کردن،
اون وقت بارون میاد
حالا بیشتر حس میکنم چرا بارونهای پاییز اینقدر غم داره و این قدر به دل کسایی که چشم به آسمون دوختن تا ماه رو ببین می چسبه.
پُره دوست داشتنه.
ولی دَمِ باد، گرم، داره با تمام وجود ابر ها رو هل میده…
باد که موفق بشه، کل آسمون میشه صورت تو…
دلم میخواد تا صبح به آسمون نگاه کنم

 
 


دیدگاه های شما؟

غزل ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ۱۹:۱۱
چه قدر زیبا، ساده و صمیمی، تا حالا از این زاویه بهش نکرده بودم
نظر شما پس از تایید نمایش داده می‌شود