از یه جایی به بعد
از یه جایی به بعد
از یه جایی به بعد، دیگه حوصله ی هیچی رو نداری…
از یه جایی به بعد، دیگه برای هیچی نمیجنگی….
دیگه با صدای بلند نمیخندی
دیگه شب و روز برات فرقی نداره
دیگه سر اینکه چه شبکه ای رو نگاه کنی با دورو بریات بحث نمیکنی
از یه جایی به بعد، قرمه سبزی و قیمه یه مزه میده
دیگه برای دوستت اون ور خیابون دست تکون نمیدی
دیگه بلند و واضح سلام نمیکنی
از یه جایی به بعد، شروع میکنی به سوزوندن شعرات
پاره کردن قصه هات
از یه جایی به بعد، دیگه زیاد سراغ گوشیت نمیری
دیگه محکم توپ بازی رو شوت نمیکنی
دیگه نمیدویی
دیگه زمان برات مهم نیست
دیگه دلت هیچی نمیخواد
هیچی توجه ات رو جلب نمیکنه
هیچی خوشحالت نمیکنه
هیچی برات جذاب نیست
از یه جایی به بعد، همش دلت میخواد بخوابی و وقتی خوابیدی دیگه بیدار نشی
دیگه سر برد تیم مورد علاقه ات داد و فریاد راه نمیندازی
دیگه برای هیچی اشک شوق نمی ریزی
دلت برای هیچ کس تنگ نمیشه
دیگه با موتور تند نمیری
دیگه بارون سر حالت نمیکنه
از یه جایی به بعد، دیگه به آسمون نگاه نمیکنی
نه ابرها مهم ان نه ماه، نه رنگین کمون
شبها رو بیشتر دوست داری
عاشق سکوت میشی
از یه جایی به بعد، وسط یه عروسی شلوغ هم تنهایی
از یه جایی به بعد، دیگه حتی گرد روی کتاب هاتم پاک نمیکنی
دیگه هیچ فکر جدیدی به ذهنت نمی رسه
دیگه برای کارات برنامه ریزی نمیکنی
موزیک گوش میدی ولی نمیشنوی
فیلم نگاه میکنی ولی نمیبینی
عدد های که حفظی یادت میره، شماره تلفن ها، تاریخ تولدها….
دیگه به کسی زنگ نمیزنی
از یه جایی به بعد، کمتر حرف میزنی
به همه سوالاتی که ازت میپرسن جواب کوتاه میدی
درجه بلندی صدات به 10 نمیرسه
قلبت تند تند نمیزنه
دیگه هیجان زده نمیشی
از یه جایی به بعد میشی یک تیکه سنگ

دیدگاه های شما؟