لبخند خدا

هترادوستانهعاشقانه

لبخند خدا

هترا

سلام

سلامی به صمیمیت قرن
به زلالی خدا
به سبک بالی پرواز پرستو در باد
و سلامی به تو از جنس بلور
به تمنای حضور
به پریشانی بید
به تر و تازگی شعر سپید
و به زیبایی تن پوش بیابان پسِ باران بهار
پُر زیبایی عصر
پر عطر چایی، لبِ حوضِ خانه یِ مادرجان
پُر آواز قناری به بر شاخه ی نارنجِ حیاطِ خانه ی همسایه
و به اندازه ی ادراک تو از شعر
به اندازه ی گرمای نگاهت بانو

آسمان آبی بود
و هوا مثل بهار
و زمین پر بود از، عطر انگور و انار
همه ی مردم این آبادی
مملو از خنده و شادی، همه رقصان بودند
کینه ها در دل خاک، چشم هاشان همه پاک
هیچکس حسرت بوییدن یک لاله نداشت
هیچ مرغی به قفس خانه نداشت
که تو همراه تمنای وصال گل و بلبل در باغ
پا نهادی به زمین
و زمین گلشن شد
و درخشید خزان
و پدید آمد از این رویش تازه به گلستان زمان سبزترین
خنده از گریه ی غمگین تو برخواست
جهان خرم شد
آسمان آبی ماند
چشم ما و همه ی اهل زمین روشن شد
دستهامان پر خواهش که ترا لمس کند
و تو می‌خندیدی
جای لبخند خدا روی لبت مانده هنوز
تو به اندازه ی لبخند خدا، زیبایی
تو پر از شور، پر از عشق، پر از زمزمه ی فردایی
تو همان لحظه ی ناب گم شدن
در صدای تیشه ی فرهادی
تو صدای چشمه، تو نسیم سحری
تو خود بارانی، بر تن خسته ی بید مجنون
تو و زیبایی دریا همزاد
تو خودت ماه شب چهاردهی
و من….
و من اهلی توام….
تو مرا اهلی چشمان نجیبت کردی
عشق در عمق نگاهت پيداست
و من آواره ی چشمان سیاهت هستم
پشت چشمان تو ‌شهریست، به اندازه آرامش باد
شهر چشمان تو از غصه و غم ها آزاد
سر هر کوچه ی شهر، پای هر بید بلند
شاخه ی معرفتی سبز شده
و کمی دورتر از شاخه ی پر معرفت بید بلند
جوی آبی ست، خنک
من تو را میبینم، که نشستی لب جوی
همه گرمای وجودت شده ارزانی آب
جوی آبی ست، عجیب
با تو دل گرم شد است
با تو در جریان است، با تو روشن شده است
دوست دارد که بمانی و بماند پیشت، اما…
جوی آبی ست، روان…
و زمان هم اندک، و تو باید بروی
چه غریبانه به آن می‌نگرد آب، همانجا که پس از رفتن تو
حجم زیبای تو را کم دارد….
که همه دلخوشی آب همین فاصله ی آمدن و رفتن توست…
لحظه ی رفتن تو
مردن خورشید است
و چه سنگین و غریب است غروب…
و از آن غمگین تر
قلب آب است، که تو لرزاندی…

بهتر آن است که ما
بنشینیم به جوی
و ببینیم که عمر، چه روان میگذرد
پی آواز حقیقت بدویم
تا بفهمیم فراغ، این غم‌انگیز ترین واژه ی ذهن بشری
در کمین من و تو، دوست، همین نزدیکیست

فصل ها می‌گذرد، روزها در پی هم
آرزویم همه اینست، دلت خوش باشد
طرح لبخند نیفتد ز لبت
مهربانی شود همسایه تو
همدمت سرو و گل و گرم بود خانه ی تو
جام جمشید به کف
آسمانت همه آبی و شبت مهتابی
نفست گرم و دلت شاد و سرت باد سلامت، جانا

140‪1/2/6

 
 


دیدگاه های شما؟

هنوز نظری ثبت نشده است
نظر شما پس از تایید نمایش داده می‌شود