خسته ام

هتراتلخعاشقانه

خسته ام

هترا

خسته ام…
مثل گندم که رها در باد است
مثل یک شاخه ی بید
مثل پروانه که نزدیک سحر
بی رمق روی زمین افتادست
زرد مایل به غروب است، طلوع
وانیا پیدا شو…
خسته ام…
مثل آن مرغ مهاجر که غریب
راه در شب به غلط بال زداست
خسته ام مثل همان مورچه ای
که لب لانه رسید، دانه اش را باد برد
نقطه ی پایان است، لحظه ی سبز شروع
وانیا پیدا شو…
خسته ام….
مثل آن چشم خماری که به هنگام سحر خوابش برد
تا که باز حسرت دیدار طلوع، به نشیند به دلش
مثل سرباز که برگشت وطن شاد، ولی
رخت دامادی خود برتن همسایه بدید
در پی هیزم رفت
نوبت آمدن است، لحظه ی سرخ حضور
وانیا پیدا شو…
خسته ام مثل غم سنگین
رستم آنگاه که فهمید زده است
خنجر بی خردی بر جگر سهرابش…
تیشه ی فرهادم، کند و زخمی، تنها
آرزویم شیرین، نا امید از فردا….
وانیا پیدا شو…

قبل از شب یلدا

 

خسته ام، مثل همان احمقِ دیوانه یِ خَر
که به آرامی نوشیدن یک جرعه ی آب
همه ی دار و ندارش سوخت در چرخش بی فکر زبان در دهنش

بعد از شب یلدا

 
 


دیدگاه های شما؟

هنوز نظری ثبت نشده است
نظر شما پس از تایید نمایش داده می‌شود